پای درس امام شهید خامنه ای (توحید قرآنی و ولایت علی "ع")
دفتر نشر آثار امام خامنه ای"ره" - سلسله نشست (انسان 250 ساله؛ یک شخصیت، دوازده موقعیت) - 1401
بسمالله الرحمن الرحیم
این نگاه تعارفآمیز و حتی متملقانه به قرآن که یک نوع ریاکاری در آن وجود دارد و در میان ما هم بسیار رایج و خیلی وقتها غیرعمدی است، به این صورت است که ما در یک مراسم خاص مانند شب احیا، قرآن را روی سر خود میگذاریم. در کل زندگی، هرچند نمیگویم قرآن زیر پا قرار دارد، اما ما کاری به آن نداریم. ما به جلد آن، صوت آن و تلاوت آن اهمیت میدهیم، اما با خود آن کاری نداریم. این رفتار، یک نوع ریاکاری با قرآن است. این که در خود قرآن و در روایات به این موضوع اشاره میشود؛ چنان که پیامبر اکرم(ص) – تازه در آن زمان- میفرمایند: «یَا رَبِّ إِنَّ قَوْمِی اتَّخَذُوا هَذَا الْقُرْآنَ مَهْجُورًا». قرآن خیلی مهجور است. قرآن در تعارفها و اصول ظاهری بسیار محترم است؛ طلاکاری، طلاکوبی، بزرگترین، سنگینترین و کوچکترین قرآن جهان وجود دارند و در همه خانهها قرآن هست، اما در حقیقت قرآن وجود ندارد. جلد قرآن، کتاب قرآن و صدای قرآن هست، اما مفاهیم قرآنی و سبک اندیشه و زندگی قرآنی و زندگی قرآنی در ما وجود ندارد. اگر قرآن در زندگی ما جریان داشت، طلاق، اعتیاد، دعوا، پروندههای کلاهبرداری، قاچاق و گرانفروشی وجود نداشت. چگونه ممکن است قرآن باشد اما این همه آسیب هم وجود داشته باشد؟ اسم قرآن هست، اما رسم آن نیست. در روایات هم بر این قضیه بسیار تأکید شده است. یکی از تأکیدهای حضرت امیر(ع) همین موضوع است. الآن شما نمیدانید مناسبات قرآنی در روابط خانوادگی با همسر تو، فرزندان تو و پدر و مادر تو چگونه مناسباتی است. شما صرفاً یک سری کلیات را میدانید؛ مثلاً این که مناسبات باید خوب باشد و بد نباشد. در بازار هم وضعیت چگونه است؟ انسانها نمیدانند؛ فقط یکسری چیزهای کلی مانند پرهیز از گرانفروشی و دروغ را میدانند. اینها همگی به هم متصل و یک منظومه هستند. حضرت امیر(ع) میفرمایند قرآن اولین و مهمترین منبع معرفت دین است. اگر شما بخواهید اهداف اسلامی را در زندگی شخصی و جمعی بشناسید، قرآن نقشه خدا است و ما باید به آن روی بیاوریم. قرآن نقشه رسیدن به خدا است تا راه را گم نکنیم و به سمت خدا برویم، نه به سمتی دیگر. همچنین نقشهای است که خدا برای رسیدن به هدف زندگی و فلسفه خلقت در اختیار ما گذاشته است تا بدانیم ما برای چه چند ده سال به اینجا آمدهایم و بعد از آن میرویم؛ وگرنه در پایان کار، اصلاً نمیفهمیم ماجرا چه بود، چگونه آمدیم، چگونه رفتیم و اصلاً برای چه آمدیم و برای چه رفتیم. قرآن نقشه خداوند برای ما و نقشهای است که او فرستاده است تا ما به سوی او برویم. غفلت از حقایق عالم و فرجام کار، ناشی از غفلت از قرآن است. منشأ غفلت از فلسفه زندگی و مرگ، غفلت از قرآن است.
حضرت امیر(ع) میفرمایند وقتی شما از کلام خدا غافل میشوید، از خود خدا غافل شدهاید؛ و هنگامی که از او غافل شدید، یعنی گم شدهاید و جزو «ضَّالِّینَ» یعنی گمشدگان هستید. درباره قرآن هم که فعالیتهای قرآنی، حضور قرآنی و جلسات قرآنی میگویند فقط به معنای قرآنخوانی نیست. قرآن اصلاً برای تدبر آمده است. خداوند در قرآن میفرماید ما قرآن را فرستادیم، نه برای این که فقط آن را تقدیس کنید. اگر ما ابزاری برای تقدیس میخواستیم، چیزهای دیگر هم ممکن بود. اینها کلمات و مفاهیم هستند. ما داریم با عقل شما حرف میزنیم؛ با تو ای انسان، با عقل تو، با قلب تو، با غریزه تو، با اراده تو، با احساسات تو، با ادراکات تو و با تصمیم تو داریم حرف میزنیم. بخوان و بفهم؛ هر بخش از آن را که نمیفهمی، تدبر کن و بپرس. ما داریم با تو حرف میزنیم؛ این حرفها و این جملهها معنادار هستند. اگر در ابتدا کسی در کوچه پیش شما بیاید و سخنی بگوید که شما متوجه نشوید چه گفته است، حتی اگر با احترام بگوید سلام علیکم ... شما میفهمید که کلام او با محبت بود، اما میپرسید: ببخشید، چه گفتی؟ متوجه نشدم، دوباره بگو. درست است؟ الآن خدا چند هزار جمله فرستاده است و برخی افراد مثل قرّاء فقط آن را با صدای خوش میخوانند و جمعیت میگویند: «الله الله اعد اعد» یعنی دوباره بگو و تکرار کن! آنها اصلاً با معنی آن کار ندارند؛ نمیدانند چه میگوید که آنها از صدای خوش او خوششان آمده است. یعنی ما را سرحال آوردی، سر کیف آوردی، صدای خود را در گلوی خود چرخاندی و ما لذت بردیم؛ دوباره لذتی به ما بده. اصلاً معنی این کار این نیست. جمعیت میگویند: «الله الله»؛ تکرار چه چیزی؟ من در همان مرتبه اول چه گفتم که حالا آن را تکرار کنم؟ ما با آن سخن کار نداریم، ولی صدای تو خیلی قشنگ بود!
حضرت امیر(ع) میفرماید - به تعبیر من - این کارها مسخره کردن خدا و قرآن است که ما اصلاً کار نداریم تو چه میگویی. واقعاً تو خدا هستی و خدا با انسان حرف زده است؛ اینها حرفهای خدا هستند؟ حضرت امیر(ع) میفرمایند این نگاه به قرآن، نگاه نادرستی است و در پس آن، نوعی ریاکاری، نوعی شرک پنهان و نوعی کفر است، ولو بدون عناد نهفته است. معنی این نگاه این است حرفهایی فرستادی؛ حالا اگر هم نمیفرستادی، فرقی نمیکرد. الآن نازل کردی، دستت درد نکند! اما اگر نازل هم نمیکردی، ما بدون آن هم داشتیم زندگی خود را میکردیم! مثلاً حالا اصلاً قرآن بود یا نبود، مگر من جور دیگری زندگی میکردم؟ ما باز هم همینگونه زندگی میکردیم.
تفاوت مؤمن و کافر به قرآن در چیست؟ این سوالی است که امیرالمؤمنین(ع) مطرح میکنند. وقتی جسم و جسد قرآن هست اما روح قرآن نیست، در پایان همین قرآن ظاهری به نفع معاویه کار میکند و علیه علی(ع) به کار گرفته میشود. شکست امیرالمؤمنین و انشعاب در سپاه امیرالمؤمنین(ع)، ناشی از توجه به ظاهر قرآن و پشت کردن به باطن قرآن بود. چگونه سپاه علی در دو قدمی پیروزی شکاف برداشت؟ با بالا بردن قرآن بر سر نیزهها. به محتوای قرآن کاری ندارند؛ امیرالمؤمنین(ع) فرمودند قرآن یعنی محتوای قرآن، نه جلد قرآن. این جلد قرآن بدون محتوای آن، همان چیزی بود که هم باعث شکاف در سپاه امیرالمؤمنین شد و هم اصلاً با همین، خوارج به وجود آمدند. خوارج سربازان مجاهد امیرالمؤمنین(ع) بودند و نماز شب میخواندند. حالا این داعشیهای امروزی در مقایسه با آنها اصلاً چیزی نیستند؛ آنها اهل نماز شب و اینگونه مسائل نیستند و اغلب آنها ادای آن را درمیآورند، پشت دوربین ریش میگذارند و بعد دوباره میزنند! داعشیهای واقعی و اصلی، خوارج بودند؛ آنها نماز شبخوان، حافظ قرآن، شهادتطلب اما خر بودند! خرِ عابد! اما چنین عابدی محتوای قرآن را تشخیص نمیدهد و فرق آن را با جلد قرآن نمیفهمد. او میآید تا در خط علی شهید بشود، اما با دو شبهه برمیگردد و حالا میخواهد رو در روی علی بجنگد و شهید شود.
ابن ملجم هم یکی از همین افراد است که عملیات انتحاری انجام داد. ابن ملجم قرآنِ ظاهر بدون باطن داشت. این قرآن ظاهر را آل سعود بارها چاپ کرده است، شاه خود ما هم قبل از انقلاب آن را چاپ کرد، همه چاپ میکنند؛ چین قرآن چاپ میکند، آمریکا چاپ میکند و این مشکلی را حل نمیکند. قرآن در خانههای مسلمانان هست، اما تقریباً خود قرآن نیست. همه کارهایی را که کفار انجام میدهند، ما هم انجام میدهیم و فقط نام آن را عوض کردهایم. ما مانند کفار زندگی میکنیم؛ اگر او دروغ میگوید، ما هم میگوییم؛ اگر خیانت میکند، ما هم میکنیم؛ اگر ربا میگیرد، ما هم میگیریم؛ اگر او حریص است، ما هم هستیم. این یعنی قرآن نیست. حضرت امیر(ع) میفرمایند معنی قرآن این است که یکی از مراحل آن تلاوت است؛ اما تلاوت مقدمه است و خود تلاوت هدف نیست. هدف، شناخت و معرفت است. تلاوت قرآن، قرائت قرآن با صدای خوش و درست خواندن آن، همگی مهم هستند، اما همه اینها مقدمه است. اینها برای این است که شما قرآن را بشناسید و بفهمید چه میگوید. تلاوت مهم است، اما گام مقدماتی است؛ هدف، شناخت قرآن و فهم این آیات است و خود شناخت هم باز هدف نهایی نیست، بلکه هدف نهایی عمل است. پس مراحل عبارتند از: تلاوت، معرفت و عمل.
حضرت امیر(ع) وقتی میگوییم ما قرآن را منبع معرفت الهی و توحیدی میدانیم، یعنی باید با قرآن اینگونه برخورد کنیم. حالا غیرمتدین که تلاوت آن را هم قبول ندارند و کاری با آن ندارند و دارند زندگی خود را میکنند، اما متدینین معمولاً فقط تا حد تلاوت پیش میروند؛ دقیقاً مانند این که شما نسخه پزشکی را بگیرید. پزشک این نسخه را داده است تا شما بروید و به آن عمل کنید تا بیماریهای شما خوب شوند. خداوند میفرماید: قرآن «شفاء للمؤمنین» است.. «وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَرَحْمَةٌ لِّلْمُؤْمِنِینَ». این یعنی چه؟ یعنی مؤمنان بیمار هستند؛ به مؤمنان میگوید درست است که شما در مسیر هستید، اما مشکل دارید؛ مشکلات روحی، اخلاقی و معرفتی دارید و باید شفا پیدا کنید. قرآن نسخه شفابخش شما است. وقتی ما نزد پزشک میرویم و پزشک به ما نسخه میدهد، اکثریتی که اصلاً به نسخه عمل نمیکنند؛ آنهایی هم که نسخه را محترم میشمارند، دائم آن را میبوسند، نسخه را قاب میگیرند یا با صدای خوش آن را میخوانند و همه میگویند اعد دوباره نسخه را بخوان! بعد میبینیم اصلاً برای تهیه و مصرف دارو اقدام نمیکنند. مثلاً پنج سال است نسخه را در جیب خود داریم، آب هم به آن خورده و آن را نگه داشتهایم، اما کاری به محتوای آن نداریم. بعد میپرسیم چگونه میگویند قرآن شفا است، در حالی که ما هنوز همان بیماریهای اعتقادی, اخلاقی، روحی و عملی را داریم و هنوز همان آدم قبلی هستیم؟ نسخه در جیب شما مانده است، در حالی که نسخه را داده بودند تا آن را مصرف کنی و به آن عمل کنی. مثلاً اگر پزشک به ما بگوید روزی این مقدار ورزش کن، و من هر روز آن نسخه را بخوانم! مثلاً دکتر بگوید روزی مثلاً صد بار شنا، روزی دویست بار فلان و روزی سیصد بار فلان؛ بعد دوباره توی جیبم بگذارم، اما عمل نکنم، بعد ببینم مرضهایم بیشتر شد بعد برویم دکتر بگوییم دکتر مرضهای ما بیشتر شد اینها چه بود به ما گفتی؟ طرف رفت دکتر، پزشک به او نسخه داد گفت برو این را مصرف کن تا خوب شوی. بیمار رفت و دفعه بعد آمد و گفت آقا، من خوب نشدم. پزشک گفت: آن را مصرف کردی؟ بیمار گفت من از مطب شما که بیرون رفتم، همانجا کاغذ نسخه را خوردم و فوری مصرف کردم!
تلاوت را برای شناخت بخواهید. مسابقه صوت که صدای چه کسی قشنگتر است، مطرح نیست؛ صدای قشنگ مقدمهای است برای این که توجه انسان به محتوای قرآن جلب شود، نه این که خود صدای قشنگ هدف باشد و هی مسابقه بدهیم. تلاوت بدون شناخت، آن تلاوتی نیست که از ما خواستهاند. شناخت بدون عمل هم آن شناختی نیست که از ما خواستهاند. شناخت هم باز به این معنی نیست که مثلاً بنده بتوانم صد ساعت راجع به آیات تفسیر بگویم و بحث کنم، شناخت داشته باشم اما به محض این که این جلسه تمام میشود، در زندگی شخصی خود یک قطعه منفصل از این مباحث باشم و اصلاً کاری به آیات نداشته باشم؛ اینها مشکلات ما هستند. پس در سنت معرفتی که حضرت امیر(ع) ذکر میکنند و در کتاب «انسان ۲۵۰ ساله» هم به آن اشاره میشود، قرآن اولین منبع معرفتی است. تلاوت قرآن بله، اما به شرطی که مقدمهای برای معرفت باشد و معرفت هم مقدمهای برای عمل باشد.
قرآن فقط یک کتاب مقدس نیست؛ همه ادیان از این کتابهای مقدس و اشخاص مقدس دارند. همانطور که شما اشخاص مقدسی مانند پیامبر، امیرالمؤمنین و حضرت زهرا(علیهمالسلام) را دارید، پیروان سایر ادیان هم اشخاص مقدس خودشان را دارند. همه جوامع، حتی بتپرستان، آنقدر اشخاص مقدس دارند که برای بتها و اشخاص مقدس خود نذر میکنند، گریه میکنند، هدیه میدهند و وقف میکنند. کار آنها هم همینگونه است، منتهی در یک بستر شرکآمیز و نادرست، به جای آب به دنبال سراب میروند. به ما هم که به جای سراب، آب دادهاند، فقط دائم نام آب را تکرار میکنیم. این یک نکته از حضرت امیر(ع) است.
اگر ما قرآن را نظامنامه زندگی بدانیم، نگاه ما به قرآن عوض میشود. هر بار که قرآن را میبینید، هر آیه میتواند صد مطلب و صد تغییر در زندگی ما ایجاد کند؛ چه در زندگی فردی و بهخصوص در زندگی اجتماعی. ما باید بدانیم آیا قرآن را نظامنامه زندگی اجتماعی میدانیم یا فقط یک کتاب مقدس میپنداریم؟ حضرت امیر(ع) میفرمایند قرآن برای خانواده و برای حکومت است. بله، این یک وظیفه است که جوامع دینی، خانوادههای متدین و حکومت دینی، قرآن را تجلیل کنند و مراسم قرآنی برگزار نمایند؛ اما از همه اینها مهمتر این است که حکومت، قدرت و سیاست، تابع ضوابط قرآن عمل کند؛ نگاه آن به مردم، عدالت، حقوق مردم، سیاست خارجی، اقتصاد، علم، صلح، جنگ و انسان، نگاهی قرآنی باشد. خلاصه این که رسم قرآن باید باشد، نه فقط اسم آن؛ رسم قرآن، نه اسم آن. علت اصلی توهمات، فریب خوردنها، بازی خوردنها، ضعف شعور اجتماعی، ضعف شعور سیاسی، ضعف شعور عاطفی و خانوادگی، این است که قرآن آمده است تا ما را از ظلمات به سوی نور ببرد، اما ما اصلاً نمیفهمیم که در ظلمات هستیم. خداوند میفرماید قرآن را فرستادیم تا مردم و بشریت را از تاریکی به سوی نور بیاورد: «کِتَابٌ أَنزَلْنَاهُ إِلَیْکَ لِتُخْرِجَ النَّاسَ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ». معنای اول آن این است که تو داری در تاریکی زندگی میکنی. زندگی در تاریکی چگونه است؟ شما به یک انبار بزرگ و تاریک میروید که هیچ نوری در آن نیست؛ چقدر سخت است! پای شما مدام به چیزی برخورد میکند و نمیفهمید چیست، سر و دست شما به جایی میخورد، به دنبال چیزی میگردید و چیز دیگری پیدا میکنید. شرایط اینگونه است. شخصی که نمیدید، لیوانی در دست گرفته بود؛ لیوان را معکوس روی میز گذاشته بودند. او دست خود را روی بالای لیوان کشید و دید بسته است؛ گفت این چیست؟ گفتند لیوان است. گفت این چه لیوانی است که سر آن بسته است؟ بعد آن را بلند کرد و دید ته آن باز است؛ گفت ته آن هم که سوراخ است! کدام دیوانهای این لیوان را ساخته است؟ به او گفتند: سازنده دیوانه نبوده است، تو آن را سر و ته گرفتهای! وقتی ما هم جهان را سر و ته میبینیم، گمان میکنیم سر این لیوان بسته و ته آن باز است؛ اما وقتی لیوان را درست میبینی و جهان را درست درک میکنی، میفهمی که سر آن باز و ته آن بسته است و اصلاً اصل آن همینگونه است. علت این نارضایتی دائمی ما از همه چیز، از خدا، از خودمان و از شرایط که میگوییم این چه وضعی است؟ دنیا چرا اینگونه است؟ یک مشکل تمام میشود و مشکل دیگری شروع میشود، این است که اصلاً حقیقت را نمیفهمیم و قرآن نمیخوانیم. قرآن به تو گفته است که ما شما را برای خوشگذرانی به اینجا نیاوردهایم؛ اینجا مسابقه دو با مانع است. ما خودمان موانع را گذاشتهایم و شما باید از این موانع عبور کنید. خود عبور از موانع، جزئی از فلسفه زندگی است و همین مشکلات، بخشی از فلسفه زندگی هستند. مهم این است که تو با این مشکلات چگونه مواجه میشوی و نوع کنش و واکنش تو چیست. خدا به صراحت میگوید: ما شما را خلق کردیم و این مسائل پیش میآید تا مشخص شود «أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا»؛ یعنی کدام-یک از شما پاکیزهتر، زیباتر و درستتر عمل میکنید. اصلاً هدف همین است. مدام پیروزیها و شکستهایی در زندگی فردی، خانوادگی و اجتماعی پیش میآید. قرآن به صراحت میگوید این مسائل برای آن است که شما قوی شوید و بتوانید از این موانع به درستی عبور کنید. اینجا جای ماندن نیست؛ اینجا میدان مسابقه است. آیا کسی وسط میدان مسابقه میخوابد؟ این کار مانند آن است که شما وسط جاده بساط پهن کنید و بخواهید با خانواده بنشینید؛ بعد که ماشینها بوق میزنند، بگویید این دیوانهها را نگاه کنید! نمیگذارند ما یک ناهار یا افطار درست وسط جاده بخوریم! اینجا جاده است؛ چرا نمیفهمی که اصلاً برای این کار به اینجا نیامدهای؟ بله، در آن مسیر باید غذا هم بخوری و تفریح هم بکنی، اما در این مسیر داری از دنیا عبور میکنی و اینجا جای ماندن شما نیست. اگر همین یک آیه قرآن را درست بفهمید، نگاه ما به زندگی و همه چیز عوض میشود.
حضرت امیر(ع) میفرمایند کسی که به قصد فهم آیات قرآن نمیخواند، آن را نمیفهمد. گمان میکنید خدا دارد با شما تعارف میکند؟ خدا همه چیز را به وضوح به شما گفته است. برای چه عصبانی میشوی؟ برای چه افسرده میشوی؟ برای چه مأیوس میشوی؟ برای چه طغیان میکنی؟ ما در قرآن به تو گفتهایم برای چه به اینجا آمدهای، اما تو به آن گوش نمیکنی. فقط آیات را میخوانید و میگویید اعد! احسنت! دوباره بخوان چون میخواهم دوباره هم گوش نکنم! از این رو میفرمایند که قرآن شما را از ظلمات اوهام، اشتباهات تو، خطاهای تو، غلطهای تو و توهمات نجات میدهد. وقتی میگویند قرآن برای هدایت آمده است، یعنی شما گم شدهاید، اما نمیفهمید که گم شدهاید؛ تو فکر میکنی گم نشدهای. اگر تو گم نشده بودی، این همه ترس، غم، افسردگی و مانند آن از کجا آمده است؟ تو گم شدهای. چه کسی دچار این حالت میشود؟ کسی که وسط بیابان گم شده است و نمیداند الآن کجا است، اصلاً کجا باید برود، چه کار باید بکند و بعداً چه میشود؛ یعنی او گم شدی، جزو ضالّین هستی! تو آدم بدی هم نیستی، اما هزینه هدایت را نپرداختهای. این قرآن نقشهای راهنما است که میگوید آقا، تو اینجا گم شدهای؛ باید از این طرف بروی، مسیر اینگونه است، این جاهایی را که میروی اصلاح کن، اینها را تغییر بده، اینها را تقویت کن و فرصت تو هم محدود است.
قرآن کتاب معرفت است، نه فقط کتاب مقدس؛ قرآن نظامنامه عملی فرد و جامعه است. اینها از جمله تعابیری است که حضرت امیر(ع) در نقاط مختلف به آنها اشاره میکنند؛ این که در خانههای همه شما قرآن هست و در عین حال نیست؛ جسم و اسم آن هست، اما خود آن نیست. وگرنه در خانهای که قرآن هست، چرا دروغ میگویی؟ چرا اختلاف مالی دارید بر سر این که چه کسی بیشتر سهم ببرد و چه کسی کمتر؟ و انواع مسائل دیگری که از خانواده تا جامعه و بازار وجود دارد. در بازاری که گرانفروشی میکنند، دروغ میگویند، احتکار میکنند، ربا میخورند، کلاهبرداری میکنند، به هم اعتماد ندارند و قسم میخورند؛ یکی چانه میزند و دیگری قسم میخورد؛ آن بازار منهای قرآن است هرچند در تمام مغازهها قرآن باشد، در عاشورا همه سیاه بپوشند و در نیمه شعبان چراغانی کنند و شربت بدهند؛ تو اصلاً قرآنی نیستی. چون قرآن «فیه شفاء» تو بیمار هستی. قرآن از تاریکی به سوی نور هدایت میکند. تو در تاریکی گم شدهای و نمیفهمی. اقتصاد و کاسبی درست، چگونه اقتصادی است؟ خانواده درست، چگونه خانوادهای است؟ قرآن تکلیف فعلی زندگی، آینده، هدف از بودن، فلسفه این مشکلات و فلسفه پیروزیها و شکستها را توضیح میدهد. قرآن کتاب شناخت و کتاب عمل است، نه کتابی که فقط آن را تلاوت کنید.
شما باید مفهوم ولایت را درست بشناسید. عدهای از ما شیعیان، ولایت را به عنوان ولایت اهلبیت و ولایت امیرالمؤمنین(ع) درست درک نمیکنند؛ آنها اصلاً معنی لغوی این کلمه را درست نمیدانند، هرچند ممکن است معنی اصطلاحی، فقهی و کلامی آن را بدانند. از این رو، گاهی برداشتهایی برخلاف فلسفه ولایت دارند و گاهی این نوع ولایتمداری به یک سبک زندگی و تفکر دینی منجر میشود که اساساً با اصل توحید و به طریق اولی با اصل ولایت منافات دارد. امام خمینی در یکی از پیامهای خود (مانند منشور روحانیت) تعبیر «ولایتیهای بیدین» را به کار میبرند.
یک نمونه از این جریان، «شیعه لندنی» است که شعار اصلی آنها ولایت اهلبیت است؛ منتها آنها چنان ولایت و اهلبیتی را تعریف میکنند که مکرراً در تعارض و تناقض با قرآن، سنت پیامبر و حتی خود سنت اهلبیت قرار میگیرد. این کار یعنی بخشی از اسلام را بگیری و علیه کل اسلام استفاده کنی؛ یا یک بهانه اسلامی درست کنی تا از صد تکلیف اسلامی فرار کنی. عجب! مگر میشود آدم ولایتیِ بیدین بشود؟ ولایتی به همین مفهوم نادرست از ولایت، و بیدین به همان مفهوم حقیقی دین. چون دین یعنی توحید، تسلیم، تکلیفمداری و اصالت وظیفه. نفی عقل، نفی ظلم و نفی مسئولیت، مسئولیت من در قبال عدل و ظلم، اصل دین است. اما وقتی تو به نام ولایت میآیی و بخش مهمی از معارف توحید، دین و خود اهلبیت را حذف میکنی، یک دین بیضرر و خنثی و یک مغازه شخصی دو نبش برای خود درست میکنی هم شخصی است چون باید برای تو باشد و هم دونبش است که اگر آن طرف بگویند بیا شما جزو شهروندان آن طرف هستی و مسئولیت هم نداری میگویی من جزو آنها هستم اگر به اینها هم برسی میگویی من جزو اینها هستم. به شترمرغ گفتند بالاخره تو شتری یا مرغ؟ اگر شتری بیا بار بکش و اگر مرغی تخم بگذار. او گفت من شترمرغم! یعنی وقتی کار شتر است، او مرغ میشود و وقتی کار مرغ است، شتر میشو!
برخی افراد تفسیری غلط از ولایت دارند که منجر به همین سبک زندگی شترمرغی میشود؛ یعنی بخشی از قرآن، دین و اهلبیت را میپذیرم که زندگی شخصی من را راحتتر کند، اما هیچ خطر، ضرر، وظیفه، مشکل و ریسکی در زندگی از من نخواهد، جهاد با نفس از من نخواهد و بگوید هر گناهی میخواهی بکن، حتی اگر شراب هم بخوری، امام رضا تو را قبول میکند! اگر بخواهید از همه معانی مختلفی که برای ولایت ذکر کردهاند (مانند اطاعت، محبت، حکومت و غیره) عصارهگیری کنید، ولایت یک معنی مرکزی دارد که در همه انواع تفسیرهای آن (ولایت سیاسی، ولایت معنوی، ولایت علمی و غیره) وجود دارد هر ولیّای در مولّیعلیه در آن هست. آن معنای مرکزی ولایت که در ولایت خدا، ولایت معصوم، ولایت مؤمنان، ولایت فقیه و حتی در طرف مقابل ولایت طاغوت جاری است؛ چون قرآن از ولایت طاغوت هم سخن میگوید و میفرماید: «وَالَّذِینَ کَفَرُوا أَوْلِیَاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ» عدهای تحت ولایت طاغوت هستند و عدهای تحت ولایت الله هستند. ما هم ولایت شیطان داریم و هم ولایت الله داریم. الآن هم همینگونه است: ولایت جریان حق و ولایت جریان باطل. این که بعضیها فکر میکنند ما بر سر اصل ولایت دعوا داریم، یعنی مثلاً ما قائل به ولایت هستیم و عدهای نیستند، اینطور نیست؛ همه انسانها تحت یک ولایت و قائل به نوعی از ولایت هستند. اختلاف بر سر این است که تحت ولایت چه کسانی قرار بگیریم. یک نفر ولایت بوش، کلینتون و ترامپ را میپذیرد که تحت ولایت آنها هستند اینطور نیست که ما بگوییم ولایت اهلبیت و ولایت فقیه، و آنها بگویند نخیر، ولایت چیه؟ بشر تحت هیچ ولایتی نیست. نه. شما «اولیائهم الطاغوت» شما هم تحت ولایت هستید. یکی میگوید ولایت شاه، ولایت صدام و دیگری ولایت صهیونیستها را دارد. پس مفهوم ولایت در همهجا وجود دارد و کسی نیست که هیچ ولایتی نداشته باشد.
اما معنای مرکزی و اصلی ولایت چیست که قرآن میفرماید اگر توحید واقعی داشته باشی، نمیتوانی ولایت طاغوت را بپذیری؟ اگر تو تحت ولایت طاغوت رفتی و به حکومتهای فاسد و رهبران فاسد تن دادی، توحید تو مشکل دارد و موحد نیستی مشرک هستی. قرآن به صراحت میگوید هر کس آگاهانه، آزادانه و به طور عمدی به تن ولایت طاغوت بدهد و بگوید اینها بر ما حکومت کنند و برای ما تصمیم بگیرند و ما تابع اینها باشیم، قرآن میفرماید این مشرک است. اینگونه نیست که فکر کنی در توحید موحد هستی، منتهی در حوزه سیاسی و حکومتی این روش را پیش گرفتهای! خیر، تو مشرک هستی.
یک بار دیگر عرض کردیم که تقیه به مفهوم ترک مبارزه نیست؛ تقیه یعنی مبارزه پیچیده و مخفی، نه این که بگوییم چون خطرناک است، مبارزه را رها کنیم. رها کردن مبارزه، به تعبیر قرآن فرار از جبهه است و خود قرآن آن را کفر میداند. قرآن درباره رزمندگانی که در جبهه در برابر دشمن ایستادهاند و سپس پشت به دشمن کرده و فرار میکنند، میفرماید اینها کافر هستند. این بسیار عجیب است که قرآن رزمنده مسلمانی را که فرار میکند، کافر میخواند. البته استثنا میگذارد؛ مگر این که این فرار، یک عقبنشینی تاکتیکی و موقت باشد؛ یعنی مثلاً یک کیلومتر عقب بیایی تا به بقیه نیروها ملحق شوی و دوباره ضربه بزنی. اگر عقبنشینی، تاکتیکی، اضطراری و موقت باشد مشکلی ندارد؛ اما اگر عقبنشینی به این معنا باشد که تسلیم شدهاید و کار را رها کردهاید، قرآن میفرماید اینها کافر هستند و به مؤمنانی که صحنه مبارزه سیاسی را ترک میکنند و در برابر طاغوت نمیایستند، وعده جهنم میدهد. البته این کفر با کفرِ کسی که اصل خدا و پیامبر را قبول ندارد یکی نیست، اما مرتبهای از کفر است؛ چون تو میگویی خدا را قبول داری و این هم دستور خدا است که با ظلم و کفر مبارزه کنی، اما در عمل، حرف خدا را به شوخی میگیری و میگویی ولش کن؟ یعنی خدا و بهشت و قیامت را یادت رفت؟ اینها همه شوخی و باد هوا بود؟. برخی افراد «قعود» را با «تقیه» اشتباه میگیرند. قعود یعنی ترک قیام بدون هیچ حجت و عذری، صرفاً به این دلیل که خطری متوجه ما نشود و آسیبی نبینیم؛ یعنی اگر به دین آسیبی وارد شد مهم نیست، فقط به ما آسیبی نرسد.
در اواخر زمان شاه، امام خمینی(ره) فرمودند تقیه را تا یک حدی گفتند نه این که اصل دین دارد به باد میرود آن وقت شما هنوز دارید تقیه میکنید؟ تقیه دیگه حرام است، «وَلَوْ بَلَغَ مَا بَلَغَ»؛ یعنی به هر جا که میخواهد برسد، برسد. تاریخ هجری پیامبر را تغییر دادند و تاریخ شاهنشاهی کردند. شاه از سال ۱۳۵۵ رسماً حجاب را در مدارس ممنوع اعلام کرد. شرابخواری، قمارخانهها، مشروبفروشیها و فاحشهخانهها رواج داشت؛ در همین مشهد و با فاصله نه چندان دوری از حرم، مشروبفروشی بود. در همین خیابان ارگ مشروبفروشی وجود داشت. خیابان ارگ با حرم چقدر راه پیاده است؟ ده دقیقه هم نیست. برخی میگفتند دین با سیاست کار ندارد؛ خب سیاست با دین کار دارد. ما با آنها کار نداریم، اما آنها با شما کار دارند. اول میگویند حکومت دست ما است و شما به سیاست کار نداشته باشید بعد میآیند و میگویند زنان شما باید بیحجاب و برهنه شوند و کشف حجاب میکنند. بعد میگویند روحانیون را هم باید خلع لباس کنید و اصلاً نباید روحانی وجود داشته باشد و کل حوزهها را تعطیل میکنند. رضاخان کاری کرد که در کل حوزه خراسان، فقط دو- سه نفر معمم باقی مانده بودند. آنها اینگونه برخورد میکنند. تو با سیاست کار نداری، اما سیاست با تو کار دارد؛ سراغ دین تو و همه چیز تو میآیند. مگر دین فقط همان حجاب و عبادت است؟ مگر دین کاری به عدالت، سیاست و این که ولایت دست چه کسی است، ندارد؟ ما تحت ولایت چه کسی داریم زندگی میکنیم؟ ولایت طاغوت؟
قرآن میگوید اگر تن به ولایت طاغوت بدهید، مشرک هستید. ما به همان دلیلی که باید نماز بخوانیم و روزه بگیریم، بلکه با دلایل محکمتر قرآنی و وحیانی، باید اهل جهاد سیاسی و اجتماعی در جهت قسط و عدالت و مبارزه با ولایت طاغوت باشیم و تحت ولایت الله برویم. توحید و ولایت صرفاً چند لفظ و مفهوم نیستند. توحید یعنی این که آثار توحید در جامعه و در زندگی فرد دیده شود. ولایت یعنی این که آثار ولایت خدا و پیامبر در زندگی فردی و جمعی دیده شود. نمیشود ما هم موحد باشیم و ولایت اهلبیت را داشته باشیم و هم تحت ولایت طاغوت باشیم؛ این دو با هم جمع نمیشوند. بالاخره یا ولایت اهلبیت است یا ولایت شاه و صدام است.
نمیتوانی قوانین فاسد، امتیازها و تبعیضهای فاسد را توجیه و تأیید کنی و بعد بگویی ما ولایت اهلبیت را داریم، در حالی که اهلبیت ضد اینها بودند. چگونه تو تحت ولایت اهلبیت هستی؟ بعضیها میخواهند پیوند خدا و پیامبران را قطع کنند. دیدهاید که میگویند ما خدا را قبول داریم، اما این پیامبر، شرع و دین را قبول نداریم؛ میگویند بله، خدا ما را خلق کرده است، اما این که خدا با ما حرف زده، امر و نهی کرده، پیامبر فرستاده و واجب و حرام تعیین کرده است را قبول نداریم. خدا را قبول داریم اما پیامبران، وحی و نبوت را قبول نداریم! در واقع تو خدا را هم قبول نداری. خدایی که پیامبر نفرستد و برای بشر توضیح ندهد که چه اتفاقی دارد میافتد و تو کجا هستی، اصلاً خدا نیست و قابل اثبات نمیباشد. آن خدا نه رحمان است، نه رحیم و نه عادل است که ما را در اینجا رها کند تا خودمان گیج بمانیم و هیچ چیز به ما نگوید که اینجا چه خبر است و برای چه آمدهایم. اگر خدا پیامبر نفرستد، اصلاً قابل اثبات نیست. ما به چنان خدایی کافر هستیم و نبوت را از خدا جدا نمیدانیم.
کلمه ولایت یعنی این که ارتباطها را با هم قطع نکنید. اگر بخواهند آن مفهوم هستهای ولایت را تعبیر کنند، میگویند ولایت یعنی اتصال؛ ولایت داری یعنی منقطع نیست و انقطاع در آن پیش نیاید. وقتی ولایت برقرار باشد، همه چیز به هم متصل و یکپارچه است. معارف الهی همگی یکپارچه هستند؛ توحید را یککاسه بفهم و آن را جدا از ولایت درک نکن. نمیشود بگویی من توحید و ولایت خدا را قبول دارم، اما ولایت پیامبر و ولایت اهلبیت را قبول ندارم! اینها به هم متصل هستند و دین یکپارچه است. ولایت خدا یعنی اتصال ما به خدا؛ هم اتصال معرفتی که عقاید ما را توحیدی میکند (هرچه توحیدیتر، ولایت بیشتر، چون ولایت هم نسبی است و ولایت بعضیها بیشتر است)، هم اتصال معنوی است که شامل ولایت عقل و ولایت عشق است، و هم ولایت به مفهوم اتصال عملی و رفتاری است؛ یعنی ذهن ما، قلب ما، و دست و پای ما در سه سطح دارای ولایت باشند.
ولایت الله یعنی ما به خدا، مشیت او و خواسته او متصل باشیم و ارتباط ما با او محکم باشد. این ولایت میشود. در لغت عرب، وقتی دو طناب را بهگونهای به هم محکم میپیچند و در هم میبافند که به راحتی از هم جدا نمیشوند، به آن «ولایت» میگویند؛ یعنی درهمتنیدگی، اتصال لاینقطع، یکی شدن و وحدت. که این مفهوم ولایت به معنای عام است که نویسنده در این کتاب راجع به آن بحث میکند و بحث بسیار جالبی است. کلید حل برخی از بدفهمیها و کجفهمیها از مفهوم از آن طرف توحید، و از این طرف ولایت، در فهمیدن این کلمه و آثار معنای لغوی ولایت است. الآن که معنای لغوی روشن شد، مراتب مختلف ولایت را در این معنا بفهمیم: ولایت الله یعنی اتصال بنده به مولا و مخلوق به خالق، در حد ظرفیت مخلوق (که هرچه بیشتر باشد، بهتر است)؛ هم اتصال عقیدتی در نوع جهانبینی، اتصال روحی و اخلاقی در نوع جهتگیری (که قبله روح تو کجاست)، و اتصال عملی یعنی سبک زندگی، سبک سیاست و حکومت و... پس از آن، ولایت پیامبر، ولایت معصومین، ولایت علی و آل علی، ولایت مؤمنان بر یکدیگر و ولایت من و شما بر هم مطرح میشود؛ این که ما باید نسبت به هم احساس مسئولیت کنیم، همدیگر را امر به معروف کنیم و به هم کمک کنیم؛ این هم نوعی دیگر از ولایت است. همچنین ولایت حاکم عادل وجود دارد، همه اینها در یک راستا و در جهت هدف اصلی یعنی توحید هستند. توحید صرفاً به این معنی نیست که بگوییم خدا یکی است و چندتا نیست؛ توحید لوازم عملی، اخلاقی و اقتصادی دارد. ما اقتصاد توحیدی و اقتصاد مشرکانه داریم، اقتصاد علوی و اموی داریم. بازاری که ولایت اهلبیت را دارد، ولایتش فقط محبت، سر و صدا، اسم و پرچم نیست، بلکه شناخت، اطاعت و تبعیت است. توحید و ولایت محدود به چند کلمه و لفظ نیستند. نمیشود هم توحید داشته باشی و ولایت پیامبر، اهلبیت و خدا را بپذیری و هم ولایت طاغوت را قبول کنی؛ یعنی بگویی استکبار و استبداد بر ما حکومت کنند. قوانین فاسد، امتیازها، تبعیضها و بیعدالتیها نمیتوانند بر ما ولایت داشته باشند. ولایت خدا، رسول و اهلبیت که ولایت توحیدی است، با ظلم، با تبعیض، با فساد، با اختلاس، با رشوه و خیانت سازگار نیست؛ آنها ولایت شیطان و طاغوت هستند. طاغوت اصلی شیطان است و طاغوتهای فرعی هم پیروان آن هستند. ما سه ساحت داریم و توحید و ولایت باید در این سه ساحت دیده شوند:
ساحت اول: ساحت فکر است؛ یعنی جهان را چگونه تفسیر میکنی؟ جهانبینی، عقاید و اصول عقاید تو چیست؟ جهان را با خدا میبینی یا بدون خدا؟ این خدا چگونه خدایی است؟ و چه خدایی نیست؟ جهان را با معاد میبینی یا بدون معاد و بیهدف میبینی؟ آیا خدا با بشر حرف زده است یا خیر؟ آیا نبوت را قبول داری یا نه؟ امامت یعنی آیا خداوند درباره نحوه رهبری جوامع، اصولی را برای اشخاصی تعیین کرده یا نکرده و ضوابطی گذاشته یا نگذاشته است؟ عدل؛ یعنی آیا خداوند را عادل میدانی یا فکر میکنی جهان ظالمانه است؟ آیا میشود به نام خدا در جامعه بشری ظلم کرد؟ یا ولایت خدا با ظلم محال است؟ ولایت خدا با ظلم جمع نمیشود؛ نمیتوانی بگویی هم خدا هست و هم ظلم؛ هم ما ولایت داریم و هم ظلم میکنیم! ولایت اهلبیت با اینها سازگار نیست، بلکه این موارد ولایت طاغوت است.
ساحت دوم: ساحت قلب است؛ یعنی شخصیت، جهتگیری و هدفگذاری تو به کدام سمت است؟ قبله روح تو به کدام طرف است؟ چه چیزهایی برای تو جالب، مهم و ارزش است و چه چیزهایی بیارزش است؟
ساحت سوم: ساحت عمل است. توحید باید در هر سه ساحت دیده شود؛ و آنچه توحید را در این سه ساحت برقرار و با هم مرتبط نگه میدارد، آن پیوند ولایت است. ولایت یعنی آن پیوند و اتصال؛ آن چیزی که توحید را در سه ساحتِ ظاهراً مستقل، متصل نگه میدارد، ولایت است. ولایت الله یعنی هیچ وقت از خدا جدا نشویم و پشت به خدا نباشیم. ولایت پیامبر یعنی آن کسی که ما را به سمت خدا میبرد، پیامبر است. ولایت علی یعنی آن کسی که ما را در مسیر و جاده پیامبر اکرم و خدا نگه میدارد علی(ع) است. ولایت مؤمنان بر یکدیگر یعنی همه ما باید به همدیگر کمک کنیم تا در مسیر بمانیم و این اتصال ما به توحید قطع نشود. همه باید نگران یکدیگر، به فکر هم، کمککار هم، عاشق هم، ناظر بر هم و مراقب هم باشیم تا ارتباط ما با هم و ارتباط ما با هدف قطع نشود. این ارتباطها یعنی ولایت. در این سه ساحتِ فکر، قلب و عملِ فردی و اجتماعی. این پیوند که ارتباطهای ایمانی، اخلاقی و انسانی ما را با هم برقرار کند و در مسیر حق پیش ببرد، این ولایت میشود؛ و ولایت خدا با ولایت طاغوت قابل جمع نیست. اگر ولایت خدا را پذیرفتیم، باید با ولایت طاغوت اعظم که شیطان است و طاغوتهای کوچکتر از انس و جن، و با همه طاغوتها از جمله مستبدان، مستکبران، زورگویان و ظالمان عالم دربیفتیم. اگر کسی ولایت الله، ولایت توحیدی و ولایت اهلبیت را دارد، نمیتواند ولایت حکومتها و رهبران فاسد و ظالم را بپذیرد. این دو با هم قابل جمع نیستند؛ همانطور که نور و تاریکی در یکجا جمع نمیشوند. اگر نور بیاید، تاریکی نیست؛ و اگر تاریکی هست، معلوم میشود نور نیست. نمیشود بگوییم ما هم نور ولایت داریم و هم تاریکی ظلم؛ اینها با هم جمع نمیشوند و یکی از آنها دروغ است. ارتباطهای ایمانی در جبهه حق باید تقویت و سلطه طاغوت نفی شود؛ سلطه سیاسی طاغوت، سلطه اقتصادی طاغوت، سلطه معنوی طاغوت و سلطه اخلاقی و معرفتی طاغوت، ما باید با همه مصادیق طاغوت دربیفتیم.
پس روشن میشود که ولایت مستقل از توحید نیست؛ هدف ولایت، توحید است. توحید بدون ولایت ممکن نیست؛ چگونه ممکن است توحید باشد اما اتصال به خدا و جهتگیری به سوی خدا نباشد؟ آن توحید هم توحید نیست. توحید بدون ولایت، توحید نیست و ولایت بدون توحید هم ولایت طاغوت میشود. الآن اگر مفهوم ولایت را درست فهمیده باشیم، درمییابیم که در حوزه سیاست، رابطه بین ولیّ و مردم، پیش از آنکه رابطهای مبتنی بر قدرت یا رابطهای خشک، سیاسی و قانونی باشد، رابطهای وسیع، معنوی، روحی و عقیدتی است. رابطه حکومت اسلامی و مردم، رابطه حاکم و محکوم نیست؛ بلکه رابطه برادر با برادر و خواهر با خواهر است که دوستدار هم، خادم هم، مراقب هم و نگران یکدیگر هستند. حکومت از خود مردم و بخشی از آنها است؛ حکومت آن بخش از مردم است که طبق ضوابط باید در این زمینه از دیگران آگاهتر باشند و بروند تا در حکومت به بقیه خدمت کنند. این، حکومت ولایی و ولایت دینی میشود. این تفاوت ولایت با سلطنت است و حتی تفاوت آن با ریاست است. درست است که در ولایت نوعی ریاست هم وجود دارد، اما ولایت صرفاً ریاست نیست، بلکه فراتر و بسیار عمیقتر از آن است.
در ولایت، پیش از ارزشهای مادی، ارزشهای معنوی مطرح هستند؛ اساساً منشأ ولایت در اسلام، ارزشهای معنوی است. ولایت سیاسی، ولایت عرفانی، ولایت معنوی و ولایت معرفتی نباید از هم تفکیک شوند و همگی باید با هم باشند. این که همه با هم باشند و معارف مختلف به هم متصل باشند خودِ این هم ولایت است.
معرفت ولایی یعنی احکام دین را از هم جدا نکنید؛ احکام دین همگی به هم متصل هستند. روزه، نماز، جهاد و زکات را جداگانه معنا نکنید؛ در اینجا هم ولایت و پیوستگی را حفظ کنید. اینها همگی به هم مرتبط و اجزای یک ماشین یا اعضای زنده یک پیکر هستند. عقاید را از اخلاق، اخلاق را از اعمال، فقه را از کلام، اخلاق را از فقه، قرآن را از حدیث، حدیث را از قرآن و اهلبیت را از یکدیگر جدا نکنید. این که بگویید روحیه امام حسین(ع) جنگطلبانه بوده و روحیه امام حسن(ع) صلحطلبانه بوده! اینها نفی ولایت اهلبیت است.
پدر من میگفتند بعد از قضیه ۱۵ خرداد، سیدی در مشهد بود که قبلاً در مسیر مبارزه حضور داشت، اما بعداً هم ترسید، هم خود را باخت و هم حکومت کمی سبیل او را چرب کرد و کلاً مبارزه را رها نمود. یک جا میرفتیم که کنار این آقا افتادیم. بعد از سالهای سختِ دستگیری، ما با یک مقدمهای بحث را به اینجا رساندیم که چرا یک مرتبه جزو آدمهای دستگاه حکومت شدی؟ او پیام من را فهمید که چرا امام خمینی را رها کرده است؛ گفت: «آقای خمینی سیدِ حسینی بود و من سیدِ حسنی هستم!» همانطور که آن شخص گفت امام حسن صلح کرده است و ما باید با آمریکا صلح کنیم؛ این بزرگترین اهانت و خیانت در حق امام حسن(ع) است. امام حسن(ع) تا آخر به معاویه میفرمودند: «به خدا سوگند، اگر در کنار من میایستادند، «فَقاتلتُک» با تو میجنگیدیم.» در قرارداد صلحنامه 598 امام حسن و معاویه، معاویه نوشته بود من امیرالمؤمنین هستم! امام حسن(ع) روی آن خط کشیدند و فرمودند: تو امیرالمؤمنین نیستی، تو به زور حکومت را گرفتهای و ما تو را حکومت دینی نمیدانیم، تو طاغوت هستی. امام حسن روی کلمه امیرالمؤمنین خط کشیدند؛ یعنی ما تو را به عنوان حکومت دینی قبول نداریم. در آن زمان پدرم به آن شخص گفت شما به شرطی سید حسنی هستی که مانند امام حسن، حکومت شما را مسموم کند و جگر خود را در تشت خون بالا بیاوری و شهید شوی؛ اگر کاری کردی که حکومت تو را اینگونه بکشد، آن وقت ادعای سید حسنی بودن بکن!
ولایت یعنی همه ائمه در حقیقت یک نور واحد هستند؛ منتهی در دوازده موقعیت گوناگون، که اگر هرکدام از آنها جای دیگری بود، همانطوری عمل میکرد که او عمل کرد. اگر ائمه را اینطوری نشناسی، یا فکر کنی ائمه مسیر و تشخیص خود را با پیامبر فرق میکرده همه اینها ضد ولایت است. ولایت به این معنا، رکن عقاید شیعه است. تشیع بدون ولایت بیمعنی است؛ منتهی ولایت به این معنا، نه به آن معانی که بعضیها میگویند که میشود هم ولایتی بود، هم بیدین بود و هم ولایت طاغوت را پذیرفت. ولایت به این معنا، هدف همه انبیاء است و ولایت مصادیق مختلفی دارد؛ نبوت مصداقی از ولایت است، امامت مصداقی از ولایت است، مهدویت مصداقی از ولایت است، ولایت فقیه عادل مصداقی از ولایت است و ولایت ما بر یکدیگر که نباید از کنار هم بیتفاوت عبور کنیم هم مصداقی از آن است. جامعه دینی، جامعه تابع ولایت است.
حضرت امیر(ع) میفرمایند اگر از کنار هم عبور کنید و مشکلی در دیگری ببینید و بگویید «به من چه»، شما در ولایت ما نیستید و شیعه ما به شمار نمیروید. شیعه علی بودن به حرف نیست. در منطق ما، گفتن این جمله که این مشکل، مشکل خودت است، سخن کفار است؛ کفار به هم میگویند این مشکل خودت است. اما مؤمن محال است چنین حرفی را بزند «بعضهم اولیاء بعض» مؤمن میگوید: مشکل شما، مشکل همه ما است و من در حد توان خود برای حل آن اقدام میکنم.
سؤال: ولایت ائمه، ولایت تکوینی بود. ولایت ما بر همدیگر هم تکوینی است؟
جواب استاد: ببینید الآن صحبت از ولایت تکوینی و تشریعی نیست. این ولایت را که میگوییم آیا ما به ولایت اعتقاد داریم یا نه؟ این ولایت را چگونه باید بفهمیم؟ بعد از پیامبر اکرم(ص) هیچکس ولایت تشریعی (به معنای قانونگذاری جدید) ندارد؛ وقتی میگوییم شارع این را گفت منظور این نیست که اهلبیت(ع) یک واجبی را حرام کنند یا حرامی را واجب کنند. وقتی ما قائل به خاتمیت شدیم، یعنی پیامبر اکرم(ص) آخرین پیامآور خداوند در حوزه تشریع هستند یعنی شریعت جدیدی نخواهد آمد. این یعنی ولایت تشریعی را دیگر فقیه، فقها و هیچکس دیگری ندارد، مگر در راستای اجرای آن شریعت، یا اجتهاد در فهم آن شریعت که این به معنای ولایت تشریعی خاص نیست.
اما باب ولایت تکوینی بسته نشده است و بسته نمیشود؛ مگر در آن سطحی که معجزه باشد و با نبوت گره خورده است. اما ولایت تکوینی که از آن به عنوان تصرفات غیرعادی که به خاطر ارتباط وثیقتر افراد با ماوراءالطبیعه و تقرب به خداوند، بخشی از صفات و افعال الهی به اذن خداوند به دست افرادی صادر بشود این ولایت تکوینی ادامه دارد و قطع نمیشود؛ اما در مرتبه عالی آن که معجزه است، نه، آن با نبوت درهم تنیده است. ولایت تکوینی به میزان تقوا، آگاهی و عمل صالح افراد است و آن هم نسبی است و مراتب دارد.
در حدیثی دیدم کاروانی از مدینه برای حج حرکت میکرد؛ بین راه با یک گله شیر در بیابان مواجه شدند. در بیابانهای آنجا همیشه میمون و شیر زیاد بوده، الآن هم میمونش هست اما شیر را نمیدانم هست یا نیست! یک گله شیر سر راه کاروان آمد، کاروان ترسید و متوقف شد؛ گفتند تیراندازها جلو بیایند. طبق این نقل، امام صادق(ع) آمدند و فرمودند: کاری به آنها نداشته باشید، عقب بایستید و تیراندازی نکنید. ایشان آرامآرام به سمت شیرها رفتند؛ شیرها ابتدا غرش کردند اما کمکم آرام شدند و مانند گربه ملوسی نشستند. به قول مشهدیها شیرها هم خفت کردند (نشستند). کاروانیان دیدند امام صادق(ع) کنار شیرها رفت گویا میخواهد آنها را نوازش کند انگار دارد با آنها سخن میگوید. پس از مدتی شیرها بلند شدند رفتند. امام صادق برگشتند. شخصی گفت آقا، چه کردید؟ جادوگری کردید؟ ایشان فرمودند تقوا داشته باشید تا شما هم بتوانید با شیرها سخن بگویید. تقوا داشته باشید خدا را اطاعت کنید، شما هم میتوانید به حیوانات دستور بدهید.
پس ولایت تکوینی به این معنا وجود دارد و ادامه مییابد. اما این که چه کسی این ولایت را دارد و میزان آن چقدر است، باید بررسی شود. ولایت شاخههای مختلفی مانند محبت، وحدت و حکومت دارد. همه اینها مرتبههایی از یک مفهوم واحد هستند و هدف نهایی همه آنها، رسیدن به ولایت الله است، همدلی و همراهی با مردم، پیوندهای سیاسی و اجتماعی، پیوند اقتصادی، پیوند جهادی و مبارزاتی، وقتی خطر پیش آمد همه با هم توی صحنه برویم. اگر منکر میبینیم همه با هم نهی کنیم.
ولایت مؤمنین بر هم؛ قرآن به صراحت میگوید همه شماها ولیّ همدیگر هستید. زن و مرد همه بر هم اولیاء هم هستید یعنی باید با هم اتصال فکری و روحی و عملی داشته باشید و پیامبر(ص) امت اسلام را به صورت پیوسته ساخت گفت همه شما با هم برادرید. وقتی مهاجرین به مکه آمدند پیامبر(ص) فرمودند هرکس به مدینه آمده (مهاجر) با یکی از مدینه (انصار) الآن همدیگر را در آغوش بگیرید و با هم برادر بشوید جالب است که خودشان هم علی(ع) را بغل کردند با این که هر دو مهاجر بودند. خودشان علی(ع) را بغل کردند و گفتند من هم با این عهد اخوت میبندم. فرمودند همه همدیگر را بغل کنید. خب حالا بعضیها ممکن است بگویند خب برادر با اجازه ما داریم میرویم خانهمان، شما مهاجر هستید خانه ندارید؟ ولی ما خانه داریم! پیامبر فرمودند برادر، یعنی الآن اموالتان را با هم نصف کنید از این برادرها باشید. نه از آن برادرها و خواهرهایی که بگوییم تقبلالله! اگر از گرسنگی هم مردی مردی! برادر – خواهر ما ده برابر تو میخوریم خدا از هر دوی ما قبول کند! تو از گرسنگی بمیر اما برادر من از سیری میترکم خدا از هر دوی ما قبول کند! تو را دارند در یمن و فلسطین تکه تکه میکنند ما هم اینجا بگوییم برادر به ما چه! خواهر در زلزله گیر کردی و یکی دوتا از بچههایت زیر آوار هستند سایه نداری، یا سیل شده اینجا ماندهای انشاءالله خواهر خدا مشکلاتت را حل کند. آن وقت قرآن میفرماید: «ویلٌ للمصلّین» وای بر مذهبیها! وای بر نمازگزاران! خدا میگوید این نماز به کمر تو بزند. نماز میخوانی اما «لایحض علی طعام المسکین» در مورد سفرههای خالی داد نمیزنی؟ «تحریض» یعنی داد زدن، دعوت. طعام مسکین یعنی غذای گرسنهها یعنی شکمهای خالی.
فرمود نمازی که در کنار آن تحریک و تشویق به حساسیت نسبت به سفرههای خالی نباشد خدا میگوید من این نماز را قبول ندارم «ویلٌ للمصلّین» وای بر آن نمازگزاران. خاک بر سر آن نمازت. این که میگویند نمازت به کمرت بزند از همینجاست. خود خداوند اولین کسی است که گفته نمازت به کمرت بزند!
ولایت خدا و ولایت مؤمنین، ولایت پیامبر(ص)، ولایت اهل بیت(ع)، ولایت سیاسی، ولایت اقتصادی، ولایت معنوی، حبّ و محبّت، هیچ کدام اینها نباید از هم جدا بشوند همه اینها باید به هم متصل باشند و همه برادر و پیکر واحد باشند معنای ولایت اگر بخواهد بین مؤمنین محقق بشود یعنی وحدت اجتماعی و سیاسی، وحدت اقتصادی باید بیشتر بشود. اگر ما برادر باشیم دیگه در بازار چطوری کلاه همدیگر را برمیداریم؟! اگر تو برادر باشی چطوری تو یک وسیلهای میدهی من تعمیر کنم خراب گرفتم خراب تحویل بدهم اما به دروغ بگویم یک قطعه را عوض کردم و ده برابر پول بگیرم! حتی گاهی یک قطعه را برمیدارند و یک قطعه دست دوم میگذارند! این چطور برادری است؟ چطور برادری هستید که کارگر کلاه کارفرما را برمیدارد و کاری که باید انجام بدهد نمیدهد، کارفرما کلاه کارگر را برمیدارد. اینها برادری نیست. ولایتی که علی(ع) میگوید این است. هرچه پیوند بین مسلمین با این ولایت بیشتر باشد، اتحاد بیشتر است و نفوذپذیری کمتر است و دشمنی با دشمنان خدا و خلق بیشتر است.
پس یک شاخصهای که چقدر ولایت داریم این است که چقدر از آن طرف برائت داریم. ولایت یعنی دوستی و برائت یعنی دشمنی. ولایت یعنی اتصال و برائت یعنی انقطاع. از کجا بفهمیم ما چقدر اتصال و ولایت به جبهه حق داریم؟ یک علامت آن این است که چقدر با جبهه باطل درگیر هستی؟ از میزان برائت شما از اینها میشود فهمید که چقدر برائت از آن طرف داری، برائت از ظلم، برائت از کفر، برائت از قاتل. یعنی بیطرف نیستی. ولایتی که ته آن به سمت ولایت اهل بیت میرود اما تهش به مسائل بیطرف هستید این ولایت نیست. بیطرفی، سیاسی، اقتصادی، اجتماعی؛ بیتفاوت بودن نسبت به دیگران، همه اینها ضد ولایت است. اگر ولایت این شد آن وقت میفهمی که اگر نماز بخوانی، زکات بدهی، حج بروی، هر شب تا صبح عبادت کنی، روزه بگیری، ولی ولایت نداشته باشی باد هواست. آن که بعضیها بد معنی میکنند این است که میگویند هر کاری میخواهی بکنی بکن، همین که حبّ اهل بیت داری... فکر میکند با یک زیارت امام حسین و با یک پرچم عزاداری باشد اسم این ولایت است! بعد میگوید این را داشته باشد ولی اگر نماز هم نخواندی نخواندی! ربا هم گرفتی گرفتی. بساط عرقت را هم خود امام رضا جور میکند! آقا مهماننواز است.
والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته
هشتگهای موضوعی